اشك

هیچکس اشکی برای مانریخت

هرکه با ما بود ازما میگریخت

چندروزیست حالم دیدنیست

حال من ازاین وآن پرسیدنیست

گاه برزمین زل میزنم

گاه برحافظ تعفل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمدکه حالم راگرفت

عشق جانان

نيست آسان عشق جانان باختن

دل فشاندن بعد از آن جان باختن


گل خشك

شمس تبريزي

شانه هايت

عاشقی اوج خطرهاست خودت می دانی

قصه ماهی و دریاست خودت می دانی

ما خطــر کرده عشــقیم ملامت نکنید

شور بی عشق مهیاست خودت می دانی

زندگی ســوختن وساختن ودربدریــست

عشق خود حل معماست خودت می دانی

هر که عاشق شد وباعـقل نسنـجید مـراد

عمری در حسرت فرداست خودت می دانی

من که بهـروزم و ثابت قـدمم در ره عشق

انتخــابت ره فـرداست خــودت مـی دانـی

ساده است



آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه

تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه

بعضی وقتا دل میگه کاشکی یه پرنده باشم

تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم

عشق يعني؟

دیگر نه فکر تاب وتمحل دارد

نه دل صبر و قرار تمام زندگیم

در حسرت او بر می گردد او بر می گردد

تباه شد روزها و شبها به انتظار گذشت گذشت

و او هیچوقت ... دیگر حوصله خودم را هم ندارم

کاش هیچوقت نمیامد

کاش از اول نمیامد

و نمیگفت که دوستت دارم

نمیگفت که بی تو میمیرم ونمیگفت ...!!!

عاشقانه 2

ادامه نوشته